بايد اين پنجره را به سوي زندگي گشود

۱۳۸٥/٤/۱۸

تا كه من فال بگيرم كه تو كي مي آيي --- حافظ از دست شده در عطش مينايي
تكبير هر اقامه كه گفتم براي توست
"خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست"1




"با اين عطش تا چشمه ديگر دير خواهد شد
دريا اگر باشد دلت تبخير خواهد شد"2


با اين تمنايي كه در عمق نگاهت هست
با اين كلام دلكشي كاندر لبانت هست
اين قصه گويي در دلم تفسير خواهد شد
امشب قيامت در دلم تعبير خواهد شد

با اين نيايشها كه در بطن صدايت هست
با تيرگيهايي كه در ابر نگاهت هست
باران چشمت باده شبگير خواهد شد
آخر خدا را ! عشقت عالمگير خواهد شد



"خود را به ذهن قابها آيينه ها مسپار
اين تو دگر در خوابها تصوير خواهد شد"3


دل از كمند شاخ و برگ كينه ها بردار
خود را به سيل خاطرات دوستي بسپار
كاخر تمام زندگي تقدير خواهد شد
رسواي عالم در زمين، تزوير خواهد شد

امشب بيا و غصه ها از پيش رو بردار
شيريني لبخند خود را جاي آن بگذار
با خنده هايت آرزو تصوير خواهد شد
مكتوب ناب زندگي تحرير خواهد شد



1 و 2 و 3: محمد علي بهمني


پي نوشت:


بعضي دوستان ايراد وارد كردند كه چرا اين مثنوي رو شكل چهارپاره گذاشتم و بعد بنده عرض كردم كه اصلش در واقع قرار بود يك غزل باشه
ولي بعد احساس كردم اين شكل چارپاره گونه بهتر منظور من رو مي رسونه تا شكل اصلي
حالا اون اصلش رو هم مي گذارم
قضاوت با شما


"با اين عطش تا چشمه ديگر دير خواهد شد
دريا اگر باشد دلت تبخير خواهد شد"2

با اين تمنايي كه در عمق نگاهت هست
امشب قيامت در دلم تعبير خواهد شد

با اين كلام دلكشي كاندر لبانت هست
اين قصه گويي در دلم تفسير خواهد شد

با اين نيايشها كه در بطن صدايت هست
آخر خدا را ! عشقت عالمگير خواهد شد

با تيرگيهايي كه در ابر نگاهت هست
باران چشمت باده شبگير خواهد شد

دل از كمند شاخ و برگ كينه ها بردار
رسواي عالم در زمين، تزوير خواهد شد

خود را به سيل خاطرات دوستي بسپار
كاخر تمام زندگي تقدير خواهد شد

امشب بيا و غصه ها از پيش رو بردار
مكتوب ناب زندگي تحرير خواهد شد

شيريني لبخند خود را جاي آن بگذار
با خنده هايت آرزو تصوير خواهد شد
امید افضلی
۱۳۸٥/٤/۱٢

 

شعر تو مثل هميشه زيباست
عشق تو معني ناب درياست

چشم من طاقت ديدار نداشت
چشم دل گستره اي بي پرواست

حرف من معني آواز نبود
قصه ات غصه دلگير خداست

قصه دلهره هايي دربند
شعر تو پنجره اي بر دلهاست



دوست عزيزي چه زيبا سروده بود:


"آب از دیار دریا!

با مهر مادرانه،

آهنگ خاک می کرد!

بر گِرد خاک می گشت

گرد ملال او را،

از چهره پاک می کرد.

از خاکیان، ندانم

ساحل به او چه می گفت،

کان موج ناز پرورد

سر را به سنگ می زد

خود را هلاک می کرد!!"



(و آنقدر زيبا بود كه نتوانم چيزي در جوابش بگويم شايد غير از اين كلمات)



دردي كه ساحل عشق
با موج خسته مي گفت
درد دل خدا بود

از كار بسته عشق
بين درخت و باران
در خشكي دمادم
در بطن اين زمستان
از عرش تا به ساحل
تكرار غصه ها بود


مابين بلبل و گل
بين نگار و ياران
وقتي نوشته مي شد
اي واي بر هزاران
كس را نبود طاقت
تا بشنود از اين شب
غمهاي روزگاران


درد دل خدا را
باور نمي توان كرد
وقتي شنيد دريا
كي مي توان كشيدن
الا به سيل ديده
الا به سوز باران
امید افضلی
۱۳۸٥/٤/٧

 

اي تمام لحظه هايم
شرح چشمانت مرا مبهوت خواهد كرد
روشنايي در نگاهت
غربت غمناك شب تابوت خواهد كرد
ژاله از نرگس گر افتد
شادي گل را به باران كوچ خواهد داد
خنده بر لب گر نشيند
قصه غمگين دل مسكوت خواهد كرد






اي خوشترين كلام
از آغاز زندگي
افسانه اي بساز
تا در وراي خفتن خورشيد دلفروز
دلهاي تيره را به اميدي جلا دهد

زيباترين عبور
از اوج قله ها
از آن بلندي تكِ يكباره‌ي اصيل
فرياد زن
بگو
اينجا ستاره در دل شب حرف مي زند
اي خفتگان جهل
بايد بايستيد
شايد كه بشنويد
آواي عشق را

اي بهترين ترانه شبهاي انتظار
روزي دوباره در پي شب صبح مي رسد
فردا كه صبح شد تو به اين خفتگان بگو
ديشب ستاره ها به اميد دل شما
با آرزوي آنكه ببينيد رنگ مهر
خود را به راه چشمه خورشيد تابناك
قربان نموده اند

اي آخرين حضور
تنهاترين صدا
در قله هاي دور
شب كوچ مي كند
وقت شكفتن است
در اين شب سياه
فريادها زديم
شايد كه بشنوند
اما كسي نبود
تا از حجاب مبهم ترديد بگذرد
باور كند تو را
ديگر شكسته ايم
هنگام رفتن و مرگ ستاره هاست
فردا كه صبح شد
خورشيد مي دمد
وقت سپيده دم
روز قيامت است

امید افضلی
۱۳۸٥/۳/٢٩

Life & Love
دوست عزيزي گفته بود:


"برگي
از
شاخه
مي‌افتد
هنوز به زمين نرسيده
انكار مي‌كنيم
باد را
برگ را
خيسيِ لب‌هايمان را"



باور نكرده‌ايم
احساس برگ را
در باور نسيم
احساس ميكنيم
معناي زندگي
تكرار برگهاست
معناي مرگ برگ
در دست اين نسيم
در ذهن اين درخت
معناي رفتن است
در چشم ما ولي
انكار برگهاست



شكايتي نكرده ايم از اين عبور دردناك
حكايتي نكرده ايم از اين هبوط هولناك
نگاه بي بهانه اي نبوده در خيال ما
كه بشكند ستاره اي در اين نگاه تابناك




And I don't know anything about life
But my love will go on through lives and hearts
And my words will go on through pages and lines
And when I hope to smell the scent of a rose
I really feel that
The life will carry my love to shines and remains

اين اولين شعريه كه به انگليسي نوشتم.



امید افضلی
۱۳۸٥/۳/٢٢

 
دوستي فرمودند "سهراب محبوب همه اعصار است" ولي شايد او بيش از آنكه در پي محبوبيت خود باشد پي آن بود كه حرفش را بفهمند.

مردم ما سهراب را دوست دارند ولي بيشتر آنها معناي كلامش را يا نمي فهمند، يا دوست ندارند و يا به آن توجهي ندارند.
شاعران ما گاهي به او حسادت هم مي كنند و گاهي سعي مي كنند اصلا او را به حساب نياورند.
منتقدين ما هم كه روزي عقيده دارند شعر او شعر مردم نيست وروزي ديگر مي گويند كه شعرهايش نخواهد ماند.

و حالا من از شما مي پرسم كه

سهراب به اين محبوب بودن چه نيازي دارد اگر نفهميمش؟


كاش گاهي چشمي
رو به اين منظره ها وا ميشد
كاش ، ماهي ، سالي
كسي از ديدن اين زاغچه ها
غرق حيرت مي شد
كاش كودكهامان
باز روزي ميشد
از درختي تنها
باز بالا بروند
جوجه اي بردارند
از لانه نور
كاش همانطور كه يك شاعر گفت
كاش سهراب براي همه مردم ما معنا داشت
كاش ميفهميديم
قصه رويش گل
در ميان دل اين آبادي
هرگز، از هيچ نظر، حادثه نيست
كاش ميدانستيم
رفتن آب روان
پاي احساس درخت
هيچ تكراري نيست
يك زمان خواهد شد
پنجره باز شود
و ببينيم آنجا
اثر از كلبه‌ي مخروبه‌ي ديروزي نيست
و ببينيم آنجا
مردمش خوشحالند
كودكانش پي پروانه و سنجاقك ها
دشتهايش همه سبز،
كوههايش پر گل
ولي آن روز در اين آبادي
در نگاه همه مردم شهر
كاش نوري باشد
جنس احسان شقايق به نسيم
جنس فهميدن معناي تبسم به درخت
جنس يك آينه در نشر نگاه شبنم
كاش آن روز نگاه من و تو
جنس تكرار حقيقت باشند





همكار ارجمندي داريم اهل كاشان يك قريه بالاتر از قريه چنار
اهل بالا دست

"مردم بالا دست
چه صفايي دارند
چشمه هايشان جوشان,
گاوهايشان شير افشان باد"

مي گفت وقتي براي تعمير امامزاده در مشهد اردهال تراكتور آوردند چرخ تراكتور سنگ قبر سهراب را شكست:
"به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد،
مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من"

سهراب محبوب مردم هست ولي انگار كسي حرف او را نمي فهمد.

امید افضلی
۱۳۸٥/۳/٢٠

 
شاعري روزي گفت:
"من دلم ميگيرد
وقتي مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
زير كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند*"
و من امروز دلم ميگيرد
وقتي از پنجره روشن آب
اين دو چشم تر من مي بيند
دختري جنس گل و آب و زمين
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
وسط تازگي دلهره هاي رويش
پي تفسير شقايق ها نيست
عاري از وسوسه شبنم و خاك و گل و برگ
پي آتش زدن زيباييست
من دلم مي گيرد
دل دريا ها هم
دل دنيا ها هم
دل آن دختر بيچاره بس تنها هم



* سهراب سپهري

امید افضلی
۱۳۸٥/۳/٧

 
پشت اين كوه بلند
لب درياي كبود
دختري بود كه من
سخت مي خواستمش
و تو گويي كه گالي
آفريده شده بود
كه منش دوست بدارم پر شور
و مرا دوست يدارد شيرين ...
و شما مي دانيد
آه اي اختركان خاموش
كه چه خوشدل بوديم
من و او مست شكر خواب اميد
و چه خوشبختي پاك
در نگاه من و او مي خنديد ...
وينك اي دختركان غماز
گر نه لاليد و نه گنگ
بگشاييد زبان
و بگوييد كه از اين بهتان چون شد اين چشمه غبار آلوده
و ميان من و او اينك اين درشت بزرگ اينك اين راه دراز
اينك اين كوه بلند ...
"هوشنگ ابتهاج"


شكست عهد من و گفت: هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش: آري‌، ولي چه زود گذشت
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
شبي به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
كه در كنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشي در دلم به جاي گذاشت
شبي كه با تو مرا در كنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز كار بسته‌ي ما
صبا چو از بر آن مشك سود گذشت
غمين مباش و مينديش از اين سفر كه ترا
اگر چه بر دل نازك غمي فزود، گذشت
"ايرج دهقان ملايري"




اين دو تا شعر بالايي رو خيلي دوست داشتم اولي رو اولين بار در كتاب "مرواريدهاي بي صدف" ديدم اثر داريوش شاهين و دومي سالهاي سال بر زبان پدرم جاري بود.
و اينها هم شعرهاي من:


خيال چونكه از اين عشق رسته بود گذشت
نگاه چونكه به خورشيد رفته بود گذشت
حضور گرم نگاهي كه مهر مي بخشيد
چنان نسيم سحرگاه دل به رود گذشت
بهار آمد و گل سبزه زد به دشت اميد
هر آنچه صورت ترديد بسته بود گذشت


ديرگاهيست در اين زمزمه زيبايي
عادت چشم تماشاي نگاه تر دنيا شده است
كه نگاه تر شب دلتنگ است تا ببيند رخ روز
و دل روز براي دل شب تنگ شدست
پس چرا من پي خورشيد نگردم شب گاه
و چرا تشنه مهتاب نباشم هر روز
وقتي از حادثه‌اي بي مانند
ابر دل صاعقه زد، ديده گريست
به تماشاي بهار آمده اي
ابر و گل ، صاعقه و رعد و نسيم
هيچ يك حادثه نيست
ديده لبريز شده، باز به ديدار بهار آمده اي


روزگار آرام و تنها
از وراي زندگانيهاي مردم مي گذشت
تشنه باريدن اشك از دو چشم روز بود
چشم روز از راز عاشق شرم داشت
پرده مي افتاد اگر باران نگه بر بحر داشت
قصه را بايد فراموشش كني
راز پرده برملاست
پرده پوشيها خطاست

و سالها پيش برادرم گفته بود:
"آه كه سوخت خرمنم شعله گرفت دامنم
شعله نهان كنم چه سود، دود بر آسمان كنم
زورقكي شكسته ام گر گذري به من چو باد
غرقه ميان موجها، اين تن ناتوان كنم"




ميان قصه شبهاي دل بهار آمد
نگار و مونس و دلدار بي قرار آمد


ميان قصه شبهاي دل بهار آمد
خيال مي كردم
كه نور بر دل شبهاي تار مي بارد
و چشم وا كردم
ميان دلهره ها يك نفر صدايم كرد
و باز برگشتم
بهار پيدا بود
نگاه دريا شد
و دل به دريا زد
در آن زمان كه نگاهم به ابرها مي رفت
و عشق پيدا شد
نگاه مي كردم
و عشق دريا بود
و موجهاي سپيدش به ابرها مي خورد
و شب سياهي خود را به صبح مي بخشيد
نگاه مي كرديم
طلوع پيدا بود
سياه مبهم شب لحظه لحظه كمتر شد
و شور در دل يكتاي ما نمايان بود
در آستان افق ذره اي هويدا شد
سپيدي دل خورشيد عشق پيدا بود


امید افضلی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

فرزانه
بانو
گروه دلتنگی و شعر عاشقانه
نازلی
نسترن
ادوارد
بغض مبهم
مترجم پینگیلیش
دیوان شعر بزرگان
ريحانه
ساقي
بهار
محمد رضا اعلم
siah
روياي هستي
افكار
زهرا
يادداشتهاي يك دلقك
مژگان بانو
سیمین
سیاه مثل مرگ
اشک غم
ناگهان
مهتاب قريب
سحر و ساناز
ندا
اين همان چيزيست كه مي بينيد
اشكان
از آلامتو-کشور طلوع خورشيد
رقصنده با خورزوخان
امير
نسيم (دختری از تبار ماه هفت)
دريا اگر باشد دلت
اشكهاي دلقك
شكفتن در مه
پرشين‌بلاگ